خرید بک لینک
برشانه‌ی غروب در امتدادِ زردِ درختانِ باغ‌هابر شانه‌ی غروب نشستند زاغ‌هاتابانده عصر، نور بنفشی به شاخ و برگمانده‌ست روی گستره‌ی خاک، داغ‌هاهر شاخه خم شد از نفسِ سردِ آخرینتا خوابِ باغ را ببرد بی کلاغ‌هاوقتی رسد ستاره‌ی دنباله دار غمخاموش می‌شوند پس از آن چراغ‌هادر کوچه‌باغ عاطفه‌ها بی‌ثمر شدیمپندی نداشت حاصِلِ شرطِ بلاغ‌هااز شاخه‌هایِ خشکِ تو، ای باغِ سوختهجز خاک بَر نماند به جا در اجاقهاگر چه زمان ترا بِرَماند از سرِ هوسبا این همه زمین ز تو دارد فراغ‌هاما خسته‌ مثل برده‌ی مطلق خموده‌ایمبر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 7:15

رها کن این غم و اندوه را و حاشا کنرها شو از خود و دل را ز غم مبرا کنرها کن این غم و اندوه و تلخخلقی رانشاط را به دل قاب رنگ پیدا کننفس گرفته در این شهر مردهی بیروححیات منفعلش را دوباره احیا کنشکسته قامتمان ای نگار سیمین ساقدوباره چشم خرد را به عشق بینا کنزنی که شعر نداند چگونه میرقصدبیا و هلهله با شعر و رقص بر پا کنکنار ساحل بیرنگ صبح در پاییزطلوع حضرت خورشید را تماشا کنحریص وسوسهی عاشقانهای هستمبههم بریز مرا ، موی خویش را وا کن !#محمد_مهدی_ناصری + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت توسط مهدی ناصری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: جمعه 17 فروردين 1403 ساعت: 14:40

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: سه شنبه 10 بهمن 1402 ساعت: 15:17

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 15:01

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 15:01

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 15:01

ماه در میخانه می تابید ، گفتم یاحسینروی دلها نور می پاشید ، گفتم یاحسینلحظهای مبهوت نقاشی دیواری شدمزانچه می دیدم تنم لرزید ، گفتم یا حسینیک نفر مشکی به دوشش بود و قصد آب داشتچهرهاش میتافت چون خورشید ، گفتم یاحسینزیر سم اسبهای نعل برق انداختهپیکری در خاک میغلطید ، گفتم یاحسینزیر آتش روی خاک تشنه با حالی غریبدختری از ترس در تردید ، گفتم یاحسیندر میان جنگل شمشیر و تیر و نیزههاپرچمی در باد می رقصید ، گفتم یاحسینسر به روی طشت زر در منظر طفلی یتیمخون میان طشت می جوشید ، گفتم یاحسیناشک جاری بود از چشمم ولی دل در سکوتحال من را زودتر فهمید ، گفتم یاحسینرفتم از میخانه بیرون آسمان گل داده بوددر خیابان عشق میبارید ، گفتم یاحسینمحمد_مهدی_ناصری + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت توسط مهدی ناصری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1402 ساعت: 11:39

روز نشسته است مثل شب به کمینشتا شنود باز هم کلام متینشهرولهی اشک اگر که باز گذاردشوق بروید به چشم باده نشینشوقت خوشی بود وقت خواهش و رامشماه برآسود در کنار قرینشتا که قدم می زند غمش به دل شبخواب برآشوبد از عبور غمینشنوبت جانبازی است و گاه تهاترجان بدهم در ازای حزن حزینشدل بسپارم به سرزنش ، به تمناتا بگذارم قدم به حصن حصینش#محمد_مهدی_ناصری@naseri_2 + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ساعت توسط مهدی ناصری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1402 ساعت: 11:39

غم می برد از خواب , شیرینی رویا راسونامی اندوه , باخود میبرد مارادر لابلای رنج بی پایان خود , دنیاتا می تواند میچلاند زشت و زیبا راآنقدر در سوک خودیم و بیخبر از خویشاز یاد خود بردیم اعجاز تماشا رااینگونه که شب می چکد از چشم آبادیشاید نبینیم آفتاب صبح فردا رازندانی زندان تقدیریم و زندانبانهر لحظه القا میکند ف ر الف را رافرسنگها دوریم از کُنه سرشت خویشاما فقط در لحظه می بینیم دنیا را زیبائی محبوب را باید تماشا کردوقتی که بنیان مینهد دیوار حاشا رامحمد_مهدی_ناصری + نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت توسط مهدی ناصری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 17:29

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 29 دی 1401 ساعت: 13:58

☘باید که دید آنچه نبایست دید راباید شنید آنچه نباید شنید رابا این فضای وحشت و اندوه ، مردماناز یاد بردهاند جفای یزید رادنیا پر از عذاب الیم است و عاقبتباید کشید آنچه نباید کشید راوقتی شکسته قامت رنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: سه شنبه 15 مهر 1399 ساعت: 16:26

☘☘☘☘☘☘ باد خواهد برد با خود آتش بیدادها راآنچه بر جا مانده از خاکستر جلادها را گر بدینسان روید از اندیشه ها عشق ریاییروبد از ذهن و ضمیرش بیستون فرهادها را باد با خود برده و با خود برد هرجا که خواهدرازهای سر به مهر خلوت میعادها را قلوه سنگی در فلاخن دست طفل روزگارانبشکند آخر سر راهی سر شیادها را هیچکس نشنید شاید ، من ولی آن شب شنیدماز دل آتشفشان دردها فریادها را جز غباری نیست در دست نسیمی ، کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: چهارشنبه 12 مهر 1396 ساعت: 2:46

☘☘☘ گاه دل از تب یک آه به هم می ریزدچه بلند است و چه کوتاه به هم می ریزد محض آشفتگی خاطر عاشق هرشبزلف معشوق به ناگاه به هم می ریزد نابرادر نکند درک اگر یوسف رااز دغلکاری او چاه به هم می ریزد دست در چشمه ی مهتاب اگر خواهی زدمشکلی نیست ولی ماه به هم می ریزد صفحه ی زندگی آنقدر پر از حادثه استگاه از دست رخی شاه به هم می ریزد ابرها در غم خونین کفنان گریانند کوه هم زان غم جانکاه به هم می ریزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آریا رحمانی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 2:03

صفحه بندی